سرماخورده ام و علاوه بر دل-کمرم که درد می کرد، استخوانهام هم درد می کنه. تلویزیون شهریار پخش می کنه. عزیزه بهانه آورده که من سواد ندارم و با شهریار ازدواج نمی کنم. منتظر بودن شهریار بگه که مهم نیست من خودم یادت می دم اما می گه قول می دم هیچ وقت درمورد باسوادی و بیسوادیت حرفی نمی زنم... .
هردم از این باغ بری می رسد. علاوه بر اینکه اینترنت نداریم، حق استفاده فش و امثالهم نداریم به سلامتی حومت خودمختاری که برای خودمان داشتیم هم ازمون گرفته می شه و دیگه آب خواستیم بخوریم به جای مشورت با اینترنت باید از یه عالمه جناب کسب اجازه کنیم. پووف!
امروز بعد از کار رفتم های پر استار! د.خ.ن. همش تعریف و به به و چه چه می کرد. گفتم ندیده از دنیا نرم. 54 هزارتومان بی زبانم خرج شد و یکی از چیزهایی که خریدم یک نوع نان با ظاهر بسیار فریبنده ولی بسیار بدمزه بود. حتی نانهایی که خودم بعضی وقتها از رو نمی رم و می پزم و به نظرم مزه خمیر می ده از مزه خمیر اینی که خریدم بهتره! اما از رو نرفتم و یکی کامل (نصفی با شیر و نصفی با چایی) خوردم و متاسفانه هنوز 3 تای دیگه اش مونده :| خسیس بازی هم درآوردم و تاکسی دربست نگرفتم و مجبور شدم کلی در امتداد بزرگراه پیاده روی کنم تا بتونم خودمو به مترو برسونم.
الان کف پاهام درد می کنه و نمی دونم فردا برم نمایشگاه کتاب یا نه؟
یک چیزی در گوشی بگم؟ نداشتن اینترنت باعث می شه کار دیگری غیر از کار کردن نداشته باشم ولی از اونجا که وقتی برای آب هم بپره گلوم بدو می یام تو نت ببینم چه چاره کنم، وقتی تو کار به مشکل می خورم فلج می شم... .
امشب خیلی تلاش کردم که خودمو تحویل بگیرم و غذا بپزم. کوکو سیب زمینی. حال نداشتم دونه دونه درستشون کنم همه رو ریختم تو ماهیتابه. بی نمک شده و خیلی کلفت. نمی دونم چرا این پودر سیر رو ریختم توش. خیلی بدمزه است. بیچاره منِ گرسنه فردا!
از وقتی رسیدم خونه همینطور درحال خوردن بودم. روز به روز به عرضم اضافه می شه :(
دلم مسافرت چندین روزه می خواد... ماه آینده ماموریت چندین روزه باید بریم تب ریز. آیا ماموریت رو می شه مسافرت حساب کرد؟
بازگشت
چند وقته تو ترک جباری اینترنتم. به سرورهای شرکت حمله شده! ارتباطمون با دنیای بیرون و داخل قطع بود و دو سه روزیه فقط شبکه های داخلیمون وصله. بی اینترنت و شبکه زندگی و بخصوص کار تو شرکت سخت می گذره. هرکاری می خوام بکنم شبکه نیست. تازه متوجه شدم چقدر وابسته به شبکه و اینترنت بوده ایم.
به خاطر درد گردنم تو خونه هم زیاد دور و بر کامژیوتر نمی پلکم. اما امروز دلم خیلی گرفته بود. بعد از مدتها سری به مسنجر زدم و تازه چشمم به وبکم لپی افتاد. زنگ زدم به خواهرکم و خواستم که بره مسنجر که ببینمش. خیلی زود مادرخانومیم برای شام صداش زد و رفت. من شام نپختم و برای ناهار فردام هم کمی قورمه سبزی چند روز مانده دارم بدون برنج. هنوز انگیزه ای برای اینکه تکانی به خودم بدم و برم برنج بپزم در خودم نمی بینم.
این شرکت نه درآمد داشت و نه ناهار. حالا همان یه اینترنت داغون را هم ندارد. هه هه! همه پورتهاشم بستن. 4 نفر آدم قابل معاشرت هم برای من ندارد. چه انگیزه ای دارم برای کار؟!


